شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي در نوشته های خود بویژه کتاب مستطاب گلستان، داستانهای فراوان آورده و در بیشتر آنها چنان سخن گفته که انگار مطالب آن را خود گفته، خود شنیده، یا خود دیده است. اشارات او در گلستان به تجربیات شخصی خود نیز چندان کم نیست. از تجربه های شخصی او که شاید زن ستیزانه ترین مطالب او نیز باشد، داستان زیر در باب دوم (در اخلاق درويشان) كتاب گلستان است:

از صحبت ياران دمشقم ملالتي پديد آمده بود. سر در بيابان قدس نهادم و با حيوانات انس گرفتم تا وقتي كه اسير فرنگ شدم. در خندق طرابلس با جهودانم به كار گل بداشتند. يكي از رؤساي حلب كه سابقه اي ميان ما بود گذر كرد و بشناخت و گفت : اي فلان اين چه حالت است؟ گفتم چه گويم:

همي گريختم از مردمان به كوه و به دشت

كه از خداي نبودم به آدمي پرداخت

قياس كن كه چه حالم بود در اين حالت

كه در طويلة نامردمم ببايد ساخت

پاي در زنجير پيش دوستان

به كه با بيگانگان در بوستان

بر حالت من رحمت آورد و به ده دينار از قيدم خلاص كرد و با خود به حلب برد و دختري كه داشت به نكاح من درآورد، به كابين صد دينار. مدتي برآمد. بدخوي ستيزه روي نافرمان بود. زبان درازي كردن گرفت و عيش مرا منغًص داشتن.

زنِ بد در سراي مرد نيكو

هم در اين عالم است دوزخ او

زينهار از قرين بد زنهار

وَ قِنا رَبًُنا عذابَ النًار

باري زبان به تَعَنًُت دراز كرده همي گفت: تو آن نيستي كه پدر من تو را از فرنگ بازخريد؟ گفتم: بلي من آنم كه به ده دينار از قيد فرنگم بازخريد و به صد دينار به دست تو گرفتار كرد.

شنيدم گوسپندي را بزرگي

رهانيد از دهان و دست گرگي

شبانگه كارد در حلقش بماليد

روان گوسپند از وي بناليد

كه از چنگال گرگم درربودي

چو ديدم عاقبت خود گرگ بودي

 

داستان اسارت سعدي در چنگ فرنگيان (صليبي) و كار گِل در خندق طرابلس لبنان، همچون بسياري از داستانهاي او در بوستان و گلستان ، صبغه اي مجازي و اندرزي دارد و واقعيت آنها دير زماني است كه مورد ترديد بوده و نادرستي برخي از آنها به اثبات نیز رسيده است. در اين نوشته سعي دارم واقعيت هايی را دربارة این داستان وانمايم.

طرابلس Tripoli از بنادر مهم لبنان شمالي بود كه در سدة چهارم و پنجم هجري در دست فاطميان بوده و خاندان بنو عمًار از وزيران و فرماندهان فاطميان آن را در دست داشتند. در سال 463 هجري و پس از قتل ابوالقاسم علي ملقب به جمال الدوله در مصر، برادرش ابوطالب عبدالله ملقب به امين الدوله حاكم طرابلس اعلان استقلال كرد. پس از او برادرزادگانش جلال الملك، فخرالملك، فخرالدوله و پسرش شمس الملك حكومت طرابلس را در دست داشتند.

ورود صليبيان به سرزمينهاي مقدس، سرداران گوناگون اروپايي را به بخشهاي مختلف آن فرستاد تا هريك با فتح سرزميني، حكومت خود را تشكيل دهد. لبنان سهم ريموند كنت تولوز شد. ريموند بخش شمالي لبنان كنوني را فتح و كنت نشين صليبي طرابلس را در شهر تأسيس كرد اما نتوانست دژ طرابلس را كه حصاري مستحكم داشت بدست آورد. دژ طرابلس10 سال (از 1099 تا 1109 م / 493 تا 502 ق) در برابر صليبيان مقاومت كرده و در ذي حجة 503 هجري بدست صليبيان افتاد. در واقع بنوعمار براي حفظ خود بين فشارهاي فاطميان از دريا و سلجوقيان از شام، تصميم به همكاري با فرانكها گرفت. از ريموند دعوت شد تا به طرابلس رود . ثروت فراوان طرابلس ريموند را تحريك كرد تا با تهديد به تصرف مستعمرات طرابلس از آنان پولي بگيرد. آنان دژ عرقه را در 14 فورية 1099 م/ 20 ربیع الاول 492 ق و بندر طرطوس را در 17 فوريه/ 23 ربیع الاول گرفت و بسوي طرابلس رفت. امير طرابلس كوشيد تا با آزادي 300 مسيحي خود را نجات دهد. علاوه بر آن، او 15 رأس اسب اصيل با 15 هزار بوزانت و آذوقه و عليق براي صليبيان داد و شهر را نجات داد. راهنمايان طرابلسي قواي فرانك را از شهر هاي بترون و جبيل گذراند و به مرز فلسطين رسانيدند. در جنگ و جدال بين دقاق سلجوقی و صليبيان نیز بنو عمار در طرف صليبيان بوده و حركات دقاق را به صلیبیان مي رساندند.

نیم سده پیش از حضور فرنگیان در طرابلس، ناصر خسرو گزارشی بسیار دقیق دربارة طرابلس می نویسد:

"چون از آنجا بگذشتيم به صحرايى رسيديم كه همه نرگس بود شكفته چنان كه تمامت آن صحرا سپيد مى نمود از بسيارى نرگس ها. از آنجا برفتيم به شهرى رسيديم كه آن را عِرقَه مى گفتند. چون از عِرقَه دو فرسنگ بگذشتيم به لبِ دريا رسيديم. و بر ساحل دريا، روى از سوى جنوب ، چون پنج فرسنگ برفتيم به شهر طرابلس رسيديم. و از حلب تا طرابلس چهل فرسنگ بود، بدين راه كه ما رفتيم. روز شنبه پنجم شعبان آنجا رسيديم. حوالى شهر همه كشاورزى و بساتين و اَشجار بود و نيشكر بسيار بود، و درختان نارنج و ترنج و موز و ليمو و خرما. و شيره نيشكر در آن وقت مى گرفتند. شهر طرابلس را چنان ساخته اند كه سه جانب او با آب درياست، كه چون آب دريا موج زند مبلغى بر باروى شهر بررود، و يك جانب كه با خشك دارد كنده اى عظيم كرده اند و درِ آهنين محكم بر آن نهاده اند. جانب شرقى بارو از سنگ تراشيده است و كنگره ها و مقاتلات همچنين. و عراده ها بر سر ديوار نهاده ، خوفِ ايشان از طرف روم باشد كه به كشتى ها قصد آنجا كنند. و مساحت شهر هزار اَرَش است در هزار اَرَش، تیمة چهار پنج طبقه ، و شش نيز هم هست. و كوچه ها و بازارها نيكو و پاكيزه كه گويى هر يكى قصرى است آراسته. و هر طعام و ميوه و مأكول كه در عجم ديده بودم همه آنجا موجود بود، بل به صد درجه بيشتر. و در ميان شهر مسجدى آدينه عظيم پاكيزه و نيكو آراسته و حصين. و در ساحتِ مسجد قُبه اى بزرگ ساخته و در زير قبه حوضى است از رُخام و در ميانش فوّاره اى برنجين، و در بازار مَشرعه اى ساخته است كه به پنج نايژه آب بسيار بيرون مى آيد كه مردم برمى گيرند و فاضل بر زمين مى گذرد و به دريا در مى رود. و گفتند كه بيست هزار مرد در اين شهر است و سواد و روُستاق هاى بسيار دارد. و آنجا كاغذ نيكو سازند مثل كاغذ سمرقندى، بل بهتر. و اين شهر تعلق به سلطان مصر داشت، و گفتند به سبب آن كه وقتى لشكرى از كافر روم آمده بود و اين مسلمانان با آن لشكر جنگ كردند و آن لشكر را قهر كردند، سلطان مصر خراج از آن شهر برداشت و هميشه لشكرى از آنِ سلطان آنجا نشسته باشد، و سالارى بر سر آن لشكر، تا شهر را از دشمن نگاهدارند. و باجگاهى است آنجا، كه كشتى هایی كه از اطراف روم و فرنگ و آندلس و مغرب بيايد عُشر به سلطان دهند؛ و ارزاق لشكر از آن باشد و سلطان را آنجا كشتى ها باشد كه به روم و صقليه و مغرب روند و تجارت كنند. و مردم اين شهر همه شيعه باشند ، و شيعه به هر بلاد مساجد نيكو ساخته اند، در آنجا خانه ها ساخته بر مثال رباط ها ، اما كسى در آنجا مقام نمی كند و آن را مشهد خوانند و از بيرون شهر طرابلس هيچ خانه نيست، مگر مشهدى دو سه ، چنان كه ذكر رفت.

پس از اين شهر برفتم همچنان بر طرف دريا، روى سوى جنوب، به يك فرسنگى حصارى ديدم كه آن را قَلَمون مى گفتند، چشمه اى آب در اندرون آن بود. از آنجا برفتم به شهر طرابرزن ، و از طرابلس تا آنجا پنج فرسنگ بود. و از آنجا به شهر جبيل رسيديم، و آن شهرى است مثلث چنان كه يك گوشه آن به دريا است و گرد وى ديوارى كشيده بسيار بلند و حصين. و همه گرد شهر درختان خرما و ديگر درخت هاى گرمسير است. كودكى را ديدم گل سرخ و يكى سپيد تازه در دست داشت، و آن روز پنجم اسفندارمذ ماه قديم بود، سال بر چهارصد و پانزده از تاريخ عجم.

 

در اوج حضور فرنگیان نیز ابن جبیر که در سال 580 در شهرهای ساحلی صلیبیان مسافرت می کرد گزارشهای جالبی از شهرهای عکًا و صور، و رفتار صلیبیان با اسیران مسلمان دارد. دربارة اسیران مسلمان می نویسد:

"یکی از فجایع دردناکی که وارد شونده به شهرهای آنان (و بلاد متصرفی فرنگیان) با آن مواجه می شود و مناظر ناگواری که می بیند ، وجود اسیران مسلمان است که ایشان را بزنجیرها بسته و به کارهای دشوار گماشته اند و با آنان چون بردگان رفتار می کنند و نیز زنان اسیر مسلمان که بر پاهایشان خلخال آهنین بسته اند و دل با دیدن ایشان (و آن حال پریشان) از درد می شکافد و این دلسوزی و غم اندوزی آنان را کمترین سود و بهروزی نرساند

همو دربارة آزاد کردن اسیران مسلمان آگاهیهای جالبی دارد:

"از مراتب لطف و احسان خدای تعالی بر اسیران اهل مغرب در این شهرهای فرنگی شام، این است که هریک از دولتمندان مسلمان در این صفحات شام و دیگر نقاط (شرقی اسلام) ، بخشی از مال خود را به آزاد کردن اسیران مغربی اختصاص میدهد و بدان وصیت می کند، بویژه بدان سبب که مغربیان از دیار خود دورند و رهایی را، پس از خدای عزوجل، جز این وسیله ای ندارند و همان ابن السبیل بیچاره یا غریبان گسیخته و آواره از وطن خویشند (که شریعت در حق آنان سفارش اکید کرده است). پس شاهان مسلمان اهل این صفحات و خاتونان و دولتمندان و توانگران، اموال خود را صرف این راه می کنند. هنگامی که نورالدین، رحمةالله دچار بیماریی شد، نذر کرد دوازده هزار دینار صرف بازخرید اسیران مغربی کند و چون از آن بیماری شفا یافت آن مبلغ را فرستاد. در زمرة آزاد شدگان، چند تن اسیر غیر مغربی، از خویشان کارگزاران او روانه کردند. فرمود آنان را باز فرستند و بجای ایشان، به همان تعداد اسیران مغربی را آزاد کنند و گفت: اینان را اهل و خویشان و همسایگانشان بازتوانند خرید و آزاد خواهند کرد، اما مغربیان غریبانی هستند که خویش و خاندانی ندارند. پس به احسان لطیف خدای تعالی بر این گروه مغربی بنگر.

همچنین، خداوند در دمشق دو تن از بازرگانان بسیار دولتمند را که در بزرگی و بزرگواری و توانگری بر دیگران سرورند و در نعمت و ثروت غوطه ور و از مکنت بهره ور، بدین مهم برگماشته و بر دلشان برات کرده (و آنان را به بازخرید اسیران واداشته) است. 

با آنکه متأسفانه ابن جبیر دربارة طرابلس و وضعیت اسیران آن ننوشت، اما از آنجا که صور و عکًا هم جزء کنت نشین طرابلس بودند، میتوان به وضعیت اسیران طرابلس هم پی برد.

بنظر می رسد یاقوت حموی ارزش چندانی در ذکر و شرح طرابلس نمیبیند که دربارة طرابلس لبنان چند سطر نوشت و دربارة طرابلس غرب (در کشور کنونی لیبی) دو صفحه. و جالب آنکه شاید در همان سالی که ابن جبیر از وضع و حال اسیران مسلمان در دست فرنگیان خبر داد (580 ق)، یاقوت حموی، برده و برده زادة رومي، از سوي عسكر ابن ابي نصر تاجر حموي خريداري شده و اربابش چنان كه رسم بود براي دوري از نحوست او، نام مبارك ياقوت را براي او برگزيد. بي سوادي ارباب سبب شد تا او را به مكتب بفرستد تا بتواند حسابهاي بازرگان حموي را به حساب آورد. نيك نفسي ارباب، نه تنها او را از بردگي رهاند، بلكه او را شريك خود ساخت. و از اين راه به سرمايه اي دست يافت كه بتواند عمر خود را در راه كسب علم و گردآوري كتاب بگذراند. یاقوت با ثروت ارباب سابقش به سرزمینهای اسلامی سفر کرده، گنجینه هایی مانند معجم البلدان و معجم الادبا از خود بجای گذاشت .

طرابلس از بزرگترين شهراي مسلمانان بود. از تجمل و ثروت اهلش خبرهاي زيادي داريم. كالاهاي اروپايي در آن رواج داشت و حتي زماني 100 درهم نقره را بديناري مي خريدند. اهميت طرابلس در باروي مستحكم آن بود در سال 455 هجري زلزلة بزرگي شام را لرزاند و باروي طرابلس خراب شد. به گزارش بنيامين تودلايي گروهي از يهوديان هم در ميان قربانيان بودند.

طرابلس حدود 180 سال در دست صليبيان ماند و حتي صلاح الدين ايوبي نيز نتوانست آن را فتح كند. بالآخره اين آخرين دژ صليبيان در سال 688 هجري/ 1289 ميلادي بدست سلطان الملك المنصور قلاوون مملوكي در 26 آپريل 1289 م/ 688 هجري فتح شد و طرابلس دوباره بدست مسلمانان افتاد و صليبيان جنوايي و ونيزي ساكن دژ به قبرس گريختند. 

بنيامين تودلايي كه بين سالهاي 561 تا 569 هجري يعني اوج جنگهاي صليبي در شرق مسافرت مي كرد جمعيت يهوديان سرزمينهاي حاشية مديترانه را بسيار كم مي داند. مثلأ در انطاكيه 10 يهودي كه مشغول به ساخت آبگينه (زجاج) بودند، در لاذقيه 200 يهودي، در جبله يادي از يهوديان نمي كند ولي ذكر مي كند كه در زلزلة اخير (كه بايد در سال 552 هجري باشد) خلقي كثير از يهود و غير يهود هلاك شدند. در جبيل 150 يهودي كه حدود 100 نفر در شهر زندگي مي كنند، در بيروت حدود 50 يهودي، در صيدا حدود 20 يهودي و در صور حدود 400 يهودي زندگي مي كردند. يهوديان مشاغل شناخته شده اي چون دباغي، رنگرزي و صرافي را در تصرف خود داشتند.

در زمان تسلط صليبيان در شام و فلسطين، يهوديان ساكن سرزمينهاي اسلامي بيشتر از يهوديان ساكن سرزمينهاي صليبي بود. علت هم همكاري مسلمانان و يهوديان عليه صليبيان بود. به بيان ديگر صليبيان از مسلمانان و يهوديان را به يك اندازه متنفر بودند و شايد از يهوديان بيشتر. گادفري بولوني هنگام حركت بسوي جنگ صليبي سوگند ياد كرد كه نخست انتقام خون عيسي مسيح را از يهوديان بگيرد. مردم چند شهر يهودي در آلمان قتل عام شدند. اين خبر ها به فلسطين هم رسيده بود. در خلال فتوحات صليبيان، يهوديان با قواي فاطمي و مردم مسلمان شهري همكاري مي كردند. بخش يهودي شهر بيت المقدس در بخش شمال شرقي شهر (بين دروازة دمشق و وادي يهوشافاط) بود. با نزديك شدن صليبيان به بيت المقدس افتخارالدوله امير فاطمي، مسيحيان را از شهر بيرون كرد اما يهوديان را نگهداشت پس از تصرف شهر يهوديان شهر دسته جمعي به كنيسة جامع شهر پناه بردند اما صليبيان همه را به گناه ياري مسلمانان بي هيچ گونه شفقتي با بناي كنيسه يكجا آتش زدند به يهوديان اجازة ورود به بيت المقدس را نداشتند. به روايت يهودا الحريزي كه در سال 1218 ميلادي/ 615 هجري از بيت المقدس ديدار مي كرد، صلاح الدين ايوبي پس از فتح شهر اعلان كرد كه يهوديان همه جا يايند و در شهر اقامت كنند. صلاح الدين ميزان ماليات اهل ذمه را به نيم كاهش داد تا بازرگانان يهودي در مناطق آزاد شده اقامت نمايند. در سال 1100 م / نام يهوديان را در دفاع از حيفا مي بينيم. مردم حيفا پس از تصرف شهر بدست تانكرد قتل عام شدند. فراريان خود را به عكا و يا  قيصريه مي رساندند. اما در طرابلس، جامعة يهودي در شهر ماند.

همانگونه که ابن جبیر شرح داده است، مسلمانان و يهوديان اسير در چنگ صليبيان مي توانستند با پرداخت سَر بَها خود را رهانده به سرزمينهاي اسلامي برسانند. بهر حال سعدی نیز با لطف آن توانگر حلبی آزاد شد.

ترديد نيست كه سعدي تصور روشني از فرنگيان و اسيران مسلمان در سواحل مديترانه دارد. درست است كه صلاح الدين ايوبي سرزمينهاي اسلامي را آزاد كرد، اما طرابلس همچنان در دست صليبيان بود. سعدي در چند جاي ديگر هم به قيد و بند فرنگيان اشارت دارد، همچون:

در ديده بجاي سرمه سوزن ديدن

برق آمده و آتش زده خرمن ديدن

در قيد فرنگ غُل به گردن ديدن

به زانكه بجاي دوست دشمن ديدن

چو ترك دلبر من ، شاهدي بشنگي نيست

چو زلف پرشكنش حلقة فرنگي نيست

از حضور خود در شام هم ميگويد:

"در جامع بعلبك وقتي كلمه اي چند گفتم بطريق وعظ... "

"خوانندة مغربي در صف بزازان حلب مي گفت ... "

  اشاره اي مبهم هم به اسارت خود دار:

چون مي گذري بخاك شيراز

گو من به فلان زمين اسيرم

اما بنظر مي آيد كه داستان اسارت در چنگ صليبيان را بايد مجازي و نمادين پنداشت تا آنكه  واقعي انگاشت. سعدي سه سرنوشت تلخ و زجر آلود:

اسارت بدست فرنگيان

گِل كشي در خندق (براي لاروبي)

و كاركردن همراه يهوديان

را با زجر زندگي با زن بد برابر، بلكه بمراتب از آن بهتر شمرده است. نسبت يك به ده مبلغ فديه (10 دينار) به مَهريه (100دينار ) نيز اين ترديد را تشديد مي كند كه اين مبالغ تنها براي نشان دادن ميزان سختي حرف همسر كج رفتار سعدي است.

 

 

منتشره در سعدی نامه ج ۱۱، ۱۳۸۷