گاه ميشود انسان از حوادث ناخواسته و حركتهاي ظاهرأ نادانسته ديگران متضرر شده و كمي هم عصباني ميگردد. اما پس از مدتي ميفهمد كه چه نعمتهايي در آن حادثه و حركت قرار داشته است كه شكرش واجب مينمايد.
دوستي ميگفت: تا مدتي پيش با اتوموبيل شخصي به محل كارم مي آمدم و كيف بزرگي حامل اوراق بسيار قديمي كه قرار بود روزي بدانان برسم و اولويت كاريشان را مشخص كنم، مقالاتي كه بايد تحويل ميدادم و طرحهايي كه بايد داوري ميكردم، كاغذ پاره هايي كه بتنهايي وزني نداشت اما سرجمع چند كيلويي ميشد. هر روز باميد بررسي در اداره بار ميكشيدم و باداره مياوردم و هر شب باميد بررسي در خانه بار ميكشيدم و به خانه ميبردم. نه در اداره وقت بررسي داشتم و در خانه اجازه بررسي. فقط مصداق "حمْلوا التوراّهّ" شده بودم. گردن و دست و كمرم درد گرفته بود.
هركه گريزد ز خراجات شاه
باركش غول بيابان شود
زد و اداره ما بخشنامه اي داد كه اتوموبيل و كيف كاركنان را بازرسي ميكنيم. من هم براي لجبازي با اداره و دستور نابخردانه اش، آوردن اتوموبيل و كيف را به اداره ممنوع كردم. پس از رساندن بچه ها به مدرسه، اتوموبيل را در محلي پارك و با اتوبوس به اداره ميايم. اما بگويم از نتايج آن اقدام نابخردانه و اين اقدام لجبازانه. اينك:
خرج اتوموبيلم كم شده.
مصرف بنزين اتوموبيل به نصف رسيده (هرچند هنوز صدقه دولت كفاف نميدهد).
گرفتار ترافيك و آرتيست بازي هاي راه گرفتن و جا گرفتن و ... در مسير هم نيستم.
بخشي از راه را پياده ميايم كه خود ورزشي اجباري بشمار ميرود.
كيف سنگين را در خانه گذاشته ام.
اوراق اداري را در اداره و اوراق شخصي را در منزل.
ديگر كت و كولم درد نميكند.
منت و خواري بازرسي اتوموبيل و كيفم را هم تحمل نمي كنم.
اگر بدانيم كه گاه در مشكلات ظاهري هم خيرهايي نهفته است:
عسي ان تكرهوا شيئأ و هو خير لكم