يكي از دوستان ميگفت:

چند سال پيشتر، در نزديكي محل كارم دستگاهي درست شد كه من آن را "كتابخانه و قرائتخانه عمومي عباس آباد" مي نامم. در داخل سازماني كه براي كار ديگري ساخته شده بود كتابخانه و قرائتخانه اي برپا شد كه عضو ميپذيرد، حق عضويت ميگيرد، كتاب امانت ميدهد، اعضا ميتوانند مواد مورد مطالعه خود را از بيرون بياورند و در آنجا بخوانند. فضاي بزرگ و آرام حاضر، رستوران و كافي شاپ حاضر، فضاي باز و سبز و صندلي حاضر، دوستان گرد هم مشغول تعريف خاطرات، ... خلاصه مگر اينكه مرگ بخواهي كه بايد بروي گيلان. مسئولين تشكيل هم كاملأ صلاحيت اداره يك كتابخانه و قرائتخانه عمومي را دارند و تنها بفكر اين اعضاي عزيز كتابخانه و قرائتخانه عمومي.

ما كه بخيل نبوده و نيستيم اين دوستان جوان و دانشجو بيايند و درس بخوانند و تفريحي هم بكنند. از ما كه كم نميشود. شايد اينطوري فرار مغزها متوقف شود. اما اخيرأ گير داده اند كه چرا سر وصدا زياد است، چرا كاركنان حرف ميزنند، چرا در اتاق خود را با صداي بلند ميبندند، چرا در اتاق را قفل ميكنند كه صداي آن را بشنويم، چرا از پله ها بالا و پايين ميروند، چرا صداي كارگاه ساخت و ساز مجاور سازمان بگوش ما ميرسد، چرا كلاغها غار و غار ميكنند، چرا گنجشكها جيك و جيك ميكنند، چرا در شيشه اي سالن موقع باز و بسته شدن قيژ و قيژ ميكند و شما به آن روغن نمي زنيد، چه معني دارد براي گرفتن و پس دادن كتاب امانتي 22 پله را پايين و بالا رويم، ... . مسئولان محترم كتابخانه و قرائتخانه عمومي نيز بجاي آنكه صداي همكاران سابق را نيز بشنوند و به فلسفه ايجاد سازمان توجه كنند، تمام تلاششان بر رفع مشكلات اين اعضاي محترم است.

اين را نوشتيم كه اگر اين دانشجويان جوان در آينده نوابغي نشدند و بجايي نرسيدند تقصير ما نگذاريد و اگر هم شدند بحساب مسئولين محترم كتابخانه و قرائتخانه عمومي عباس آباد بگذاريد.