در يكي از سازمانهاي مثلأ فرهنگي و اطلاع رساني به جوان آشنايي برخوردم و از تجارب او در زمينه كاريش، مطلبي براي انتشار در نشريه اي خواستم. خود سوژه اي نداشت. پيشنهاد كردم گزارشي درباره كارش دهد: چه ميكند؟ ديگران چه ميكنند؟ در كشورهاي ديگر چه ميكنند؟ آخرين روش پيشرفت و رسيدن به اهداف كدام است؟ از چه مواد و تجهيزاتي استفاده ميكند؟ آخرين وسايل ساخت كجاست؟ قيمتش چند است؟ نمايندگيش در تهران و ايران كجاست؟ كدام يك از مواد و وسايل ارزانتر و كدام يك كاراتر است؟ ... و ازين قسم پرسشها. گفت كه مديرش اجازه نميدهد. گفتم يعني اجازه نميدهد در اين زمينه ها كار كني يا بينديشي؟ گفت نظر مديرمان اين است كه درباره هركاري كه با سازمان ما ارتباط دارد بايد اول با او صحبت و كسب اجازه كنيم. نمي دانم وجدانم بود يا كسي ديگر كه اجازه نداد فحشي به او و مديرش بدهم. شايد به مديرش بد گفته باشم اما به خود او نه. گفتم مگر برده خريده اند؟ ادامه نداد. من هم پس از خروج از سازمان نامه اي به رئيس آن سازمان نوشتم كه مختصر آشنايي با او داشتم كه با حذف برخي مطالب برايتان ذكر ميكنم: